بوسه های عاشقانه

بوسه های عاشقانه

دوستان عاشق دلداده حتی دلشکسته شما می توانید عاشقانه خود را در میان این بوسه های عاشقانه بنویسید  . . .

داستان ها و سرگذشت های عاشقانه دلدادگی و دلشکسته خود را در قسمت بوسه های عاشقانه برای ما بگذارید تا با نام مستعار یا بی نام یا در صورت تمایل با نام خود شما عاشق دلداده یا دلشکسته در وبلاگ قرار داده شود تا در میان بوسه های عاشقانه عاشقان با هق هق شبانه آرام بسوزیم .

 

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (5)

اسمش شهاب بود .

اسم من هم مهناز هست .

روی یه سادگی تو ی محل کار باهاش آشنا شدم .

مدیر فروش شرکت بازرگانی بودم و شهاب هم بازاریاب بین المللی همون شرکت بود .

با یک نگاه ساده شروع شد .

من توی فکر اون نبودم اما اون توی فکر من بود .

یک روز از من اجازه خواست تا با پدر و مادرش به روش سنتی به خواستگاری من بیاد .

وقتی علت این اجازه رو ازش خواستم فقط گفت : اجازه بدید به روش سنتی زیر سایه بزگترها عرض کنم .

خب وقتی متانت و پایبندی به اصول خانواده رو در اون اینجوری دیدم به خودم گفت عالیه مرد زندگی به این میگن .

خلاصه زد و به خواستگاری اومد .

هر دو از یک خانواده ثروتمند و بدون مشکل مالی و هر دو خانواده دارای ادعای روشنفکری بودیم .

نتیجه حاصل شد و ما ازدواج کردیم .

تا یکی دو هفته حتی روش نمی شد منو ببوسه و من هم دلم نمیومد  متانت حرمتش از بین بره .

تا اینکه یکی از روزها خودم زدم به در عشق و عاشقی و شروع کردیم با هم به بوسه های عاشقانه و همیشه در کنار هم بودیم به حدی که سر کار هم از کار غافل شدیم و چسبیدیم به این عاشقانه بازی ها به حدی که افراط رو به حد تفریط رسوندیم .

خب اون یه خانواده ثروتمند داشت و من هم همینجور .

هر کدوم چندین میلیارد پشتوانه داشتیم .

دیگه بی خیال شدیم و با وجود علاقه به شغلمون استعفا دادیم و شب تا صبح و صبح تا شب با هم بوسه های عاشقانه رد و بدل می کردیم .

مسافرتهای عاشقانه می رفتیم .

دنیا رو فقط توی خودم و خودش خلاصه می دیدیم .

زمان گذشت و یک سال نشده کم کم شهاب احساس کرد داره از من زده میشه .

شهاب داشت از من خسته می شد و مطمئن بودم که من هم به زودی به این احساس خواهم رسید .

یه روز شهاب گفت : من بریدم . فکر نمی کردم به اینجای خط برسم .

جواب دادم : عزیزم یعنی عشق خط پایان داره .

اون گفت : نداره اما من عشق رو  تو بوسه های عاشقانه نمی دیدم و تا به امروز فقط واسه خاطر تو حتی از کارم هم زدم .

اون حق داشت . چون من احساس عاشقانه رو اینجوری دوست داشتم اما اون چنین قدرتی رو نداشت .

به خودم گفتم اون یه عاشق واقعی هست که به افراط من به خاطر خود من تن داد .

از من خواست که این رابطه رو به این شکل ادامه  ندیم و مثل بقیه دنبال کنیم .

من هم به خاطر اون قبول کردم . چون من هم دوستش داشتم .

راستش من خیلی  به این مدت عادت کرده بودم و نتونستم بدون اون شکل زندگی کردن دوام بیارم .

اون قدر خسته شدم که با هم توی نحوه زندگی به تفاهم نرسیدیم .

لج و لجبازی شروع شد .

بوسه های عاشقانه روز به روز و هر روز پر پر و پر پر تر می شد .

یه دفعه چشم به هم زدیم و دیدیم که توی محضر به صورت توافقی طلاق گرفتیم .

تا یه ماه دپرس و غمگین بودم .

تصمیم گرفتم برم دوباره باهاش زندگی رو از سر بگیرم .

اما دیگه دیر شده بود .

اون همه زندگیش رو به حراج گذاشته بود و حالا دیگه توی یک بیمارستان روانی بستری شده بود .

دیگه دیر شده بود .

آره دیگه دیر شده بود که بهش بگم هر چی تو بگی .

دیگه دیر شده بود که بگم هر چی تو بخوای .

آره دیگه خیلی خیلی دیر شده بود .

اونقدر دیر شده بود که نتونم اونو دوباره بخوام .

اونقدر دیره دیر شده بود که بگم یه قدم تو یه قدم من  یه کم از تو یه کم از من

فاصله رو تن جاده سفری پای پیاده

واسه من شوق رسیدن با یه قلب پاک و ساده

منو آروم نمیذاره آرزوی دیدن تو

واسه پر کشیدن من تا شب رسیدن تو

یه قدم تو یه قدم من

یه کم از تو یه کم از من

یه قدم تو یه قدم من

یه کم از تو یه کم از من

یه قدم تو یه قدم تو یه کم از تو یه کم از تو

یه قدم تو یه قدم تو یه کم از تو یه کم از تو

واسه دیدن دوبارت آرزویی تازه دارم

اگه برگردی کنارم دیگه تنهات نمیذارم

یادگار خسته از من

دل تو شکسته از من

سایه ها خم روی دیوار تا درهای بسته از من

منو آروم نمیذاره آرزوی دیدن تو

واسه پر کشیدن من تا شب رسیدن تو

یه قدم تو یه قدم من

یه کم از تو یه کم از من

اگه برگردی کنارم اگه برگردی کنارم

دیگه تنهات نمیذارم نه دیگه تنهات نمیذارم

اگه برگردی دیگه تنهات نمیذارم

 

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (4)

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو \"داداشي\" صدا مي كرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت\" :متشكرم\" و گونه من رو بوسيد .می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط \"داداشي\" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس،خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : \"متشكرم \" و گونه من رو بوسيد. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط \"داداشي\" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: \"قرارم بهم خورده، اون نمی خواد بامن بياد\".من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه \"خواهر وبرادر\". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: \"متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم\" ، و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط \"داداشي\" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد. می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط \"داداشي\" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه \"بله\" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه ازكليسا بره رو به من كرد و گفت : تو اومدي؟ \"متشكرم\". ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط \"داداشي\" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودشمی دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.اين چيزي هست كه اون نوشته بود :\"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.\" اي كاش اين كار رو كرده بودم .. با خودم فكر مي كنم و چشمانم پر از اشک شده. نمیدونیم این داستان واقعی هست یا نه ؟ اما چیزی که میدونیم نویسندهایی که این داستنان رو برای ما ارسال کرده میتونه یه عاشق دلشکسته باشه

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (2)

خیلی دوسش داشتم. فکر می کردم خودش نمیدونه چه قدر عاشقه .

 اسمش آرتین بود.

خیلی عاشقونه حرف می زد .

این که می گم نه این که عشقش دروغ بود ! نه. راسته راست بود . . . اما نمیدونست چه قدر عاشقه .

اونقدر ندونست که  . . .

یه پسر با حجب و حیا بود که خودم رو به زور بهش تحمیل کردم . اونقدر تحمیل کردم که خودش نفهمید و عاشقم شد .

راننده آژانس بود .

یه بار می خواستم برم چیزی رو به یکی از دوستام بدم و برگردم مجبور شدم تاکسی تلفنی بگیرم و با تاکسی تلفنی هم بخوام که برگردم .

یه پراید نقره ایی رنگ تمیز و مرتب با یه راننده خوشتیپ و خوشکل و مودب .  .  .

سوار شدم .

گفتم سلام .

گفت سلام .

صداش هری دلم رو ریخت . آخه صداش هم خیلی قشنگ و ناز و احساساتی بود .

مسیر رو پرسید . من هم گفتم و ساکت شروع به حرکت کرد .

نگاهش می کردم اما به من نگاه نمی کرد .

ضبطش رو روشن کرد یه آهنگ گیتار خالی بود که فقط صدای گیتار بود و از خواننده خبری نبود .

همینجور که نگاهش می کردم بیشتر جذبش می شدم .کلمه سلام گفتنش رو توی ذهن هی تصور می کردم .

تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم . هر چی می گفتم فقط با یه لبخند یا خیلی خلاصه مثل بله یا درست می فرمایید جواب می داد .

بیشتر تشنه وجودش شدم .

خلاصه خونه دوستم رسیدم پیاده شدم و چیزی رو که می خواستم بهش دادم و با همون ماشین برگشتم .

توی راه برگشت هر جور بود به حرفش آوردم . اونقدر که من فقط گوش می دادم و لذت می بردم .

حتی اگه بی ربط هم حرف می زد اما چون صداش رو می شنیدم و شمرده صحبت می کرد واسم خیلی خوب بود .

صدای دلنشین و گوش نواز در ادای کلماتش انگار یه موجی با هام بازی می کرد .

وقتی خواستم پیدا بشم گفتم ممنون که خوب رانندگی کردی آخه بعضی ها اصلا می خوان آدم رو به کشتن بدن . لبخند زد .

گفتم میشه شماره ایی از شما داشته باشم که هروقت خواستم شما زحمت بکشید .

گفت : متاسفم چون که حق بقیه راننده ها که تونوبت آژانس می مونن ضایع میشه .

با این حرفش بیشتر ازش خوشم اومد .

گفتم: کاری به آژانس ندارم خارج از آژانس باهاتون تماس میگیرم خوب شد .

باز هم خندید و گفت : باز هم فرقی نمیکینه اما باشه . . .

خوشحال شدم و شمارشو گرفتم و اون رفت .

به بهانه های مختلف خبرش می کردم اما اون هیچ احساسی به من نشون نمی داد .

صدای گرمش واسم از هزارتا بوسه عاشقانه بهتر و دلگرم کننده تر و دلنشین تر بود .

با خودم گفتم : دختر تو که اسمش رو پرسیدی . هر چی پررو بازی بود درآوردی . خب حرف دلت رو بهش بگو

تصمیم گرفتم همین کار رو کنم .

به زور دعوتش کردم کافی شاپ و اون هم اومد .

فقط نگام میکرد . سر صحبت رو باهاش باز کردم . قضیه رو بهش گفتم که دوستش دارم .

باز هم نگام کرد و بعد با یه لبخند دیگه گفت : میخواین برسونمتون منزل . آخه جایی کار دارم .

وقتی بی اعتناییش رو دیدم دلم شکست که چه قدر خودم رو بازی دادم .

اخمم رفت تو هم .نمیخواستم خودم رو جلوش بشکنم . بر خلاف میلم گفتم : آقا پسر از خدات باشه این مدت زنگ تفریح من بودی . . .  در صورتی که اینجور نبود و عاشقش بودم .

آرتین باز هم لبخند ملیحی زد و گفت قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم .

من بلند شما و بی اعتنا تر از اون رفتم و هر چی صدام زد که برسونمتون من محل نذاشتم فقط برگشتم و خیلی گستاخانه کرایه اش روبه سمتش پرتاب کردم .

اون یه نگاهی کرد و گفت : این پول ها همین جا توی همین پیاده رو جلو کافی شاپ بمونه شاید قسمت یکی هست اینجور پرتشون کردی . بعدش اون هم پشتش رو راه کرد و رفت .

تاکسی گرفتم رفتم خونه . گفتم شاید این هم جلوش خودم رو کوچیک کردم واسه قهر و نازم هم دل بسوزونه .

تا چند روز کلافه بودم دیدم نه .

زنگ زدم جواب نداد. اینقدر زدم تا جواب داد گفتم آرتین جان من دوست دارم .ببخشید . اما اون که خودش پشت خط بود گفت ببخشید گوشی واگذار شده .گفتم صدای خودته من صدات تو ذهنم شب و روزم شده . گفت لطفا تماس نگیرید و گرنه میدم مخابرات .

با تعجب گفتم آرتین ! اون گفت :خداحافظ خانم . قطع کرد .

دلم بد شکست .

فرداش به بهونه میخوام برم جایی تماس گرفتم آژانس و گفتم آقای آرتین صدیق رو می خواستم بفرستید لطفا . . .

منشی آژانس گفت از این آژانس رفتن . گفتم : نمیدونید کدوم تاکسی تلفنی ؟ گفت دیگه تاکسی تلفنی کار نمی کنن . رفتن عسلویه کار می کنن. اما اگه راننده به دست فرمونی آقای صدیق بخواین هست . میفرستم .گفت نه . ممنون . قطع کردم پشتش یه عالمه گریه .

نیم ساعت بعدش تلفن زنگ خورد شماره همون آژانس بود .

با تعجب و کمی امیدواری که آرتین باشه برداشتم گفتم : بله بفرمایید .

همون منشی آژانس که یه خانم دختر بود پشت خط بود .

گفت : ببخشید فضولیه اما آقای صدیق از شما واسه بنده گفتن . چون  من رو جای خواهرشون میدونستن .

گفتم : گفتن ؟ متوجه نمیشم .

گفت : آره گفتن . این رو هم گفتن که بعد از چند تا دیدار عاشقتون شدن و میدونسته که شما عاشقشون شدید . اما شما فکر می کردید که عاشق نیست .و این یه عشق یه طرفه هست . واسه همین تو از آخرین دیدار قبل از پیشنهاد شما سعی داشت خودش پیشنهاد بده که متاسفانه با پیشنهاد شما عشق خودش رو کم رنگ می بینه . با گفتن اینکه برسونمتون منزل می خواسته ببینه که چه قدر اگه کم رنگی عشقش رو بی خیال بشه باز هم شما قبولش دارین یا نه آخه شما همش اون مودب می دیدی که مودب هم بود . که با حرکت شما روبرو میشه و با خودش میگه اگه روزی تو زندگی باهاتون کم بیاره شما تحملش نمی کنید و این عشق عاقلانه نیست . خب آرتین واسه همه چیزش دلیل داشت . شما عاشق شدید اما اون رو نفهمیدید . اون هم عاشق شد اما هیچ وقت ندنست عاشق شده . شاید شما فکر کردید که ندونست عاشق شده .

تازه فهمیدم که چه قدر کور بودم .

چه قدر ندیدمش و چه قدر اون من و دید . . .

بوسه های عاشقانه آرتین برای من صداش بود خودش . . .

تموم حرفاتو ندونستم ندونستم ندونستم

چه بی صدا خوندم ندونستی ندونستی ندونستی

چه لحظه هایی که من شکستم

تو شکستی و ندیدی

به یاد یک لبخند گریه کردم گریه کردی نشنیدی

تو از تبار عشق و اما ندونستی

توی لحظه جدایی من و تو یکی هستیم

من از تو گله دارم

چرا اشکام و ندیدی

من حرفاتو شنیدم

تو رفتی و هرگز نشنیدی

ما از تبار عشقیم اما ندونستیم

توی لحظه جدایی

من و تو یکی هستیم

تو باغ ابریشم توی دشت آرزوهام تو میشینی

منه پریشون و تو دوباره توی آغوشت میگیری

نگاه شیرینت باز می تابه رو وجوده سرد و خستم

بدون که هر لحظه من با عشقت شب و روزم زنده هستم

توی لحظه جدایی میدونم یکی هستیم  .  .  .

بوسه های عاشقانه یک دختر عاشق دلشکسته

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (4)

 

ساعت حدود نه شب بود . وسیله نداشتم . معطل تاکسی بودم . توی یه دقیقه نزدیک ده دوازده تا ماشین مدل دار جلوی پاهام بوق زد اما سوار نشدم . چون من که دنبال این برنامه ها نبودم . خلاصه زد و یه تاکسی سوارم کرد . تو راه داشتیم می رفتیم که یه دفعه تاکسی تصادف کرد . مجبور شدم پیاده بشم . بدشانسی این بود که بد جا بودم .

دیگه چاره ایی ندیدم و مجبور شدم پیاده حرکت کنم .

توی راه یه بی ام وه خیلی خوشکل مشکی رنگ جلو پام ترمز زد . دلم واسه بی ام وه غش رفت اما میترسیدم چون نمیدونستم رانندش کیه و چی کارست ؟

با خودم داشتم فکر میکردم یه بار امتحان کنم سوار شم . تا مقصد برسم حتی اگه شماره داد میگیرم اما تلفن نمیزنم .

تو همین فکر بودم یه دفعه بی ام وه که یه مقدار با فاصله وایساده بود بهم نزدیک شد .یه خانم دختر از داخل ماشین که تنها راننده بود گفت : آرزو خانم مثل اینکه اینکاره ایی واسه همه ناز میکنی آره ؟ میدونم دودلی بیا بالا .

باورم نمیشد این الیکا یکی از دوستان دوران دبیرستانم بود . اون منو شناخت اما من اونو نشناختم .

سریع تو هاج و واجی با یه سلام تصمیم گرفتم سوار بشم .

سوار شدم کلی روبوسی و بعد هم حرکت .

سر حرف و یاد دبیرستان باز شد تا نزدیکای خونه بحث به اینجا رسید که تو زیاد وضع مالی خوبی نداشتی چی شد بی ام او سوار شدی ؟ من این همه جون کندم آخرش هیچ .

با یه خنده جوابم داد :عرضه نداشتی بی عرضه . اینروزا شوهر خوب رو بر بزنی .

گفتم آهان پس بگو شوهر خوب خرده به تورت .از این شانساهم کاش گیر ما بیاد  .

گفت : به این آسونی نیست من از اون پسر گداهاش باهاشوندوس شدم هرچی گفتن گفتم چشم تا اینکه تو این بازیا با این پولداره آشنا شدم  بعد از کاراش باهاش میرفتم بیرون واسش اشوه میومدم تا خر شد .

گفتم اما من اینکاره نیستم .

گفت نمیخواد اینکاره باشی یه داداش خرتر از خودش داره میخوای واست ردیفش کنم .

اصلا ماتم برده بود نمیدونستم چی بگم .

با کلی زبون بازی الیکا گفتم اگه راضی بشه بدم نمیاد .

اونش ب خداحافظی کردیم و گذشت تا اینکه چند روز بعد زنگ زد و گفت مخشو زدم میخوان با خاناده فعلا بیان خواستگاری به سبک سنتی ایرونی تا ببینن چی میشه . کم نیاریا .

ما خونمون وسط شهر تهران بود و اونا بالای شهر ساکن بودند . بعید می دونستم جور بشه .

روز خواستگاری اومدن خیلی رسمی همه چیز برگزار شد و رفتند تحقیقات ساده ایی انجام دادیم خب بد نبودند .ما هم موافق شدیم تا نامزدی هم برگزار د .

بعد از نامزدی هرشب بیرون  می رفتیم کارم رو یه شیفته کردم تا بیشتر باهاش باشم .

اسمش کامبیز بود میگفت بهش بگم کامی جون .

خیلی احساساتی نشون میداد .

میگفت من بوسه رو خیلی دوست دارم . با خودم میگفتم خب دوست داشتنش نیازه بذار خوشحالش کنم .

هی بوسه پشت بوسه توی یه نامزدی دو ماه با این بوسه ها و لب گرفتن ها کار رسید به جایی که هرشب میبردم خونه و سوء استفاده میکرد .

منم میگفتم چه حالا چه دو ماه دیگه بعد از مجلس عروسی فرقی نداره بذار دلش خوش باشه یه دفعه نخوره تو ذوقش .

دو ماه تموم شد و پدرش تماس گرفت و با کمال پر رووی گفت مننصرف شدیم .

خب پدرم به رحمت خدا رفته بود فقط یه مادر از خودم احساسی تر و ساده تر داشتم که از بعد از پدرم افسرده شده بود . تک فرزند بودم . کسی نبود تو دهنشون بزنه . خودم تماس گرفتم باکامی علت رو جویا شدم گفت من تو رو امتحان کردم دیدم وقتی به همین راحتی لبات رو روی لبهایمن میذاری اونم قبل از ازدواج بعد از ازدواج لبات رو رولبای کی میخوای بذاری دخرت رزه فاسد .

کلی دلم شکست اصلا انتظار نداشتم .

کلی بد و بیرا گفتم و متهمش کردم تو با احساس مکن بازی کردی و از من سوء استفاده کردی .

گوشی رو قطع کردم و پشت سرش سریع با الیکا تماس گرفتم .

الیکا اول جواب نمیداد تا اینکه بعد از چند ساعت آخرای شب جواب داد . انگار داشت یواشکی حرف میزد .

به من گفت خره اونش ب دیدمت سر خیابون گفتم اینکاره ایی وقتی گفتم خواستگاری گفتم خودت حرفه ایی هستی گوشی میاد دستت باید چی کار کنی .

این دو تا داداش پد ر و مادرشون ساختگیه .

جواب تحقیقاتونم پول این دو تا داداش بود که مثبتش کرد .

تو باید تو این دو ماه تیغشون میزدی یا مخشو میزدی که زن دو تا داداشی بشی اونوقت عقدت میکرد .منم رسما زن داداش بزرگم عرفا زن هر دوتاشونم . اینا یه حرم سرای ایرونی میخوان فهمیدی .

اون دید ساده ایی این دوماه ازت استفاده کرد.

پس از شنیدن حرفاش کلی اعصبانی شدم و فشار عصبی بهم زدم . غش کردم و افتادم .

بعد از به هوش اومدن به خودم گفتم عیب نداره بوسهات حرومش این حقته که ساده بهش دلدادی . طمع کردم چوبشم خوردم .

آخه اینجور اشنایی و ازدواج مگه میشه .

یعنی از ازدواج فقط بوسه و هم آغوشی معنی میده .

حیف که بوسه هام حروم شد .

حیف که دلم رو از دست دادم .

دل تنگم دل تنگ از این دنیا

دل تنگم دل تنگ از این صیاد

 بوسه های عاشقانه عاشق دل شکسته آرزو برایش عشق ارزو میکنیم تا بوسه های عاشقانه اش هدر نرود

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (510)

پرنوشتی از تصاویر بوسه های عاشقانه

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (--)

یاهو دات پرنویس دات کام

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (--)

بهانه ایی برای دیده شدن

وقتی تو دانشگاه با این دختر و اون دختر میدیدمش کلی حسادتم میشد . . .

خیلی خوشگل و زیبا بود .

هیکل و اندام پسرونه زیبایی هم داشت .

خیلی دوست داشتم فقط با من باشه . اما چه حیف که اصلا توجهی به دور و برش نمیکرد و باید به سمتش میرفتی و جلب توجه میکردی من هم که اصلا اهل جلب توجه نبودم .

همیشه که از دانشگاه میرفتم خونه کنج اطاقم واسه خودم کز میکردم و آهنگ های عاشقانه گوش میدادم . خنده دار بود به یاد همون پسره اسمش سروش بود .

من تو تحقیقات عالی کار می کردم اما اون از بس سرش با دخترها گرم بود و دخترهای دور برش هم از بس تو فکر این بودن که چه طوری بیشتر جلب توجه کنن دیگه هیچ کدوم فرصتی واسه درس و تحقیق درسی نداشتن . . .

مدتی گذشت و نشان به همین نشان از در دانشگاه خارج شدم دیدم یه زانتیا مشکی رنگ جلو پاهام ترمز زده و راننده اش نگاهم میکنه . راننده اش همون سروش بود . باور کردنی نبود خدایا یعنی واسه من نگه داشته از اونجا که همیشه توجه ایی به من نداشت گفتم اشتباه میکنم احتمالا وایساده واسه یکی دیگه من تو اینش معلومم . رو خودم نذاشتم و به راه خودم ادامه دادم . یه دفعه سروش از ماشین پیاده شد و من رو با نام کوچک صدا زد و گفت پریسا خانم ببخشید ما واسه شما نگه داشتیم البته اگه جسارت نباشه .

من با تعجب برگشتم نگاهی بهش کردم و با خودم گفت نه مثل اینکه اون تو رو بیشتر از خودت میدیده تو متوجه نبودی حالا دیگه بچسبون به تنور .

بعد با یه خنده لوند گونه گفتم خوشم میاد از جسارتتون سروش جان .

مثل اینکه اون هم منتظر همین حرف من بود گفت حالا از این هم جسور تر میشم این جا ضایعست تشریف بیارید بالا .

من هم سوار شدم . خلاصه زد و تو ماشین یواش یواش روم باز شد و بگو و بخند رو گذاشتم روش تا جایی پیش رفتیم که اون گفت من تا آخر شب بیکارم اگه شما مشکلی نداشته باشی باهم باشیم . خب منم اونقدر مورد اعتماد بودم که خانواده شکی به من نمیکردن به همین خاطر قبول کردم .

رفتیم با هم این پارک و اون پاساژ این کافی شاپ و اون رستوران باورم نمیشد واسم کلی خرید کرد . از لوازم آرایش و لباس بگیر تا لوازم دانشجویی و تحریر . . .

دیگه موقعیت از این بهتر نمیشد بهش گفتم قول میدی فقط با من باشی و دور دخترهای دانشگاه رو خط بکشی منم در مقابل قول میدم هرجور دوست داشتی باهات پا بشم که دیگه خودت میل نکنی به اونا نگاه کنی .

سروش هم از خدا خواسته همونجور که بی محابا و بی دلیل این خواهش رو ازش کردم اونم هیمنجوری قبول کرد .

یه دختر که در طول ۵ ترم نگاهش تنها به یه پسر بود و هیچ وقت جرات به چشم اومدن نداشت حالا یه شبه آنچنان پررو خودمونی شده با اون پسر انگاری سالیان سال با هم بودن . . .

این فکر گذری به ذهنم خطور میکرد و از اونجا که شدید وسوسه داشتن سروش رو داشتم موقعیتی مثل الان رو متصور نمیشدم این فکر گذری رو از ذهنم دور و دورتر می کردم .

اون به من گفت یه خواهش دارم میشه تحقیق درسی رو واسم انجام بدین ما که توی یه کلاسیم واحدامونم یکیه .

منم واسه اینکه دیگه راه برگشتی واسش نذارم قبول کرد .

اون شب باهم کلی بوسه عاشقانه رد و بدل کردیم .

کلی با هم گفتیم و خندیدیم .

اون منو رسوند و موقعی که خواستم پیاده شم دوباره کلی ماچ و بوسه های عاشقانه که واسه اون قلابی بود رد و بدل کردیم و بعدش هم من پیاده شدم و به خونه رفتم .

اون نیمه های شب باقی مانده رو تا صبح  با دلی شاد و سری پر از هوس خوابیدم .

صبح بیدار شدم قید تحقیق خودم رو زدم .

تحقیق خودم رو به نام اون گذاشتم و واسش بردم دانشگاه .

با خودم گفتم حالا دو هفته دیگه وقت داریم خودم رو یک کاری میکنم این سروش یه دفعه به بهانه این تحقیق نره سراغ اون دخترک های لوس و بی معنی .

خلاصه اون روز تو دانشگاه دیدمش تا اومدم بهش نزدیک بشم با اشاره به من گفت که برو سمت ماشینم اونجا بیرون محوطه میبینمتون .

من هم بدون پرسشی رفتم اون هم پشت سرم اومد و کلی سلام و لوس بازی بین ما رد و بدل شد . علت اینکه چرا اینجا رو ازش خواستم گفت اون دخترها همکلایسن نمیخوام حالا چیزی بفهمن به هر دومون حسودی کنن بذار یواش یواش . . .

من هم قبول کردم . تحقیق رو گرفت و رفت تو جمع دانشگاه همش با اشاره با هم هم صحبت بودیم . یک ماه هر روز از راه دانشگاه تا آخر شب کارمون شده بود تفریح و گردش و حرف های عاشقانه اما هنوز تو دانشگاه با اون دختر ها حرف میزد اما کمتر خب من هم توقع زیادی نداشتم همین قدر که بیشتر از اونها بهش نزدیک بودم عالی بود .

شماره تماسشم نداشتم یعنی نگرفتم چون صبح تا پایان کلاس تو دانشگاه با اشاره در تماس بودیم از اون راه هم با هم بودیم تا نیمه های شب دیگه زمانی واسه تماس های تلفنی نیاز نبود اونقدر نزدیک شده بودم و جو گیر که دیگه یادم رفت شمارش رو بگیرم .

بعد از گذشت یک ماه ترم تموم شد و دیگه ندیدمش اون شمارم رو داشت اما من نداشتم اصلا بهم تماس نگرفت اول دلنگرانش شدم اما بعد که تو خیابون تو ماشینش با یکی دیگه از دخترک های دانشگاه دیدمش دلگیر شدم اونقدر که حتی هوا و هوسی که روز اول داشتم مقابلش کم میاورد .

هرشب غصه و تکرار قصه این یک ماه تو ذهنم دیوونم میکرد .

ترم جدید شروع شد و مجدد دیدمش گفتم دیگه بهش اعتنایی نمیکنم . اون زیر چشمی نگاهم میکرد . گفتم یه خورده باید بهش حق داد اون با هزار نفر بوده حالا میخواد گربه کشون قبل از ترم راه بندازه .

بی محابا تو اون جمع رفتم جلو سلام کردم یکی از دخترهای دور و برش خندید و گفت سروش عزیزم با بچه مثبت هام میپری دیگه آره ؟

سروش یه نگاهی به من کرد و با تمسخر گفت تو هم سر از تخم درآوردی .

برو من سرم شلوغه میخوای به عماد معرفیت کنم پسره خوبیه . . .

یه دفعه بی اختیار بغض کردم و زدم زیر گریه بهش گفتم خب روز اول میگفتی تحقیق میخوام نه اینکه با احساسات من بازی کنی . تازه یه تحقیق میخریدی خرجت کمتر میشد .

سروش گفت من کی از تو تحقیق خواستم ؟

با همون حالت گریه جواب دادم که : همون موقع که تند تند ازم بوسه می گرفتی مثل عروسک باهام بازی میکردی .

یکی از دخترهای دور برش که انگار شده بودن بادیگاردش گفت نه  که تحفه ایی من که خوشگلم اینجوری نیستم اون وقت تو چی میگی .

دیگه ساکت شدم و پشتم راه کردم و  از دانشگاه بیرون اومدم .

اونقدر دلشکسته و تحقیر شده بودم که قید تحصیل رو زدم همه خانواده متعجب از اینکه من عاشق تحصیل بودم چی شده انصراف دادم .

دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم .

فقط گوشه نشینی و وبگردی تو وب های عاشقانه و ترانه . .  .

لعنت به اون بوسه های عاشقانه ایی که با فریب نثار من کرد و من هم با سادگی به اون بخشیدم .  . .

اینجا بهترین جایی بود که میتونستم رازم رو بگم و خودم رو خالی از غصه کنم .

با تشکر پریسا عاشق دلشکسته که بوسه های عاشقانه اش را به کسی بخشید که فریبکار بود .

توی آینه خودت ببین چه زوده زود توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد

خودش میگفت یه روزی میزاره میره

 خودش میگفت یه روز خاطره هات رو میبره از یاد

آخه دل من دل ساده من تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

آخه دل من دل دیونه من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار

دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش رو

دیگه نمیاد نه دیگه نمیاد اون دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت

 

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (11)

کاش اون شب . . .

توی یه مهمونی با هم آشنا شدیم . اون مهمونی نقطه وصل ما شده بود . فامیل بودیم اما هیچ موقع مثل اون شب هم دیگر رو حس نکرده بودیم . با هم خیلی خوب بودیم . دیگه هر دومون می دونستیم که عاشق عشق هم هستیم . خیلی به هم نزدیک شده بودیم یه چیزی فراتر از تله پاتی با هم داشتیم .

پر از احساس و رمانتیک بود .

جشن نامزدی گرفتیم . دیگه همه می دونستن که هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . پدرش تو آلمان یه دفتر تجاری داشت . بهش تماس گرفتن که پدرت اونجا سکته کرده و عمرش به تو داده و مجبوره که برای رسیدگی به یه سری کار ها به هر چه سریع تر خودش رو به اونجا برسونه .

اون هم من رو در جریان گذاشت و گفت زود بر می گردم .

هرچی بهش گفتم بذار تا منم بیام اون  مخالفت می کرد علتش رو هم بی خبری از اوضاع اونجا می دونست که شاید برای من خوب نباشه .

قول داد زود بر گرده و با من بمونه .

تا چند روز اول خودش تماس می گرفت بعد کم کم من تماس می گرفتم . می گفت اونجا کارش زیاده .

بعد دیگه اصلا جواب نمیداد . مادر و تک برادرش هم از ایران رفته بودن . اون ها هم هیچ پاسخی به تلفن های خانواده ام نمی دادن .

به همین نشون ۵۰ روز گذشت و من ساده تر از همیشه حماقت می کردم .

پدرم با دیدن اشک های حسرت شبانه من مجبور به پیگیری بیشتر شد تا جایی که از طریق یکی از دوستاش یه آشنا تو آلمان پیدا کرد و کمتر از یک هفته خبری رو بهم داد که نازه فهمیدم همه بوسه های عاشقانه ام رو هدر دادم و حروم چه کسی کردم .

پدرم با یه بغض که نمی خواست بشکونتش بهم گفت : دخترم ملوسکم فکر نکن اون تو رو عروسک قرار داده بود نه این جور نیست . اون خودش عروسک کوکی بود .

آخه مگه نمی دونی ؟

تو آلمان چشمش به یه عروسک رنگی خورده و عروسک کوکی اون عروسک رنگی شده .

اون عروسک رنگیه هم ارث پدرش رو بالا کشیده و رفته سراغ یه کوکی دیگه . . .

حالا هم بعد از گذشت سه ماه دیگه روی برگشت نداره .

بهتره اون اونجا توی غربت بمیره و تو هم اینجا تو وطن بابا بمونی .

خدای من باور کردنی نبود . باورم نمی شد. بابا داشت چی می گفت ؟!

بعد از این که بابا از اطاق رفت بغضم ترکید و گریه امونم نداد . . . حالا همش از حسرت و گریه پر هستم .

درسته خدا نذاشت بیشتر از این نامردی کنه و سزاش رو داداما . . .

گریه ها و هق هق های شبانه من در کنار حسرت های من تمومی نداره .

کاش اون شب به اون مهمونی نمی رفتم .

کاش اون شب حسم بهش مثل همیشه بود .

کاش ای کاش نمی گفتم . . .

بوسه های عاشقانه عاشق دلشکسته نگار

کار از این حرفا گذشته  تو دیگه بر نمی گردی

از همون لحظه بریدی که خدا حافظی کردی

تو بگو با چه امیدی چشم به راه تو بمونم

وقتی که از توی چشمات ته قصه رو می خونم

 

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (4)

درباره پرنوشت
تصویر پرنوشت
بوسه های عاشقانه عاشق دلشکسته
فهرست اصلی
بایگانی موضوعی
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این پرنوشت توسط <-WWW.KISS.PARNEVIS.COM-> محفوظ است.طراحی شده توسط عاشق دلشکسته.