بوسه های عاشقانه

سلام نميخوام براتون داستان عاشقانه تعريف کنم چون اکثر دوستان به قدر کافي دلشون پر هستو دوست ندارم بيشتر قصه دار بشن بيشتر دوست دارم درد دل کنم دوست دارم رازي که سالهاست توي دلم دارم براتون فاش کنم شايد يه کم آروم بشم اول دبيرستان که بودم هميشه ميديدمش ولي بي تفاوت از کنارش رد ميشدم حتي نگاهش نميکردم تا يه روز مثل هميشه وقتي داشتم از مدرسه برميگشتم سر کوچه ديدمش که داشت ميرفت خوونه نمي دونم چي شد که يه لحظه نگاهش کردم و از کنارش مثل هميشه رد شدم اما اين بار خودم از پيشش رد شدمو رفتم ولي دلم پيشش موند اولش گفتم بابا منو عاشقي برو بابا دلت خوشه اينم مثل بقيه هوسهاي زندگي از سرم ميپره و تصميم گرفتم از اين به بعد هر وقت ديدمش راهم رو کج کنم و از يه طرف ديگه برم اون موقع تازه ساز زدن رو ياد گرفته بودم و تمام زندگيم ساز بود و ساز يه مدت اين جوري گذشت تا يه بار که طبق معمول سر کوچه خيمه زده بودم و داشتيم با بروبچه هاي محل حرف ميزديم بازم سر ساعت هميشگي اومد که از تو کوچمون رد بشه آخه کوچشون يه کوچه پايين تر از کوچه ما بود و هميشه واسه خونه رفتن از تو کوچه ما رد ميشد. تا ديدمش سريع از بچه ها خداحافظي کردمو رفتم سمت خونه تا نبينمش ولي نمي دونم چراعقلم ميگفت برو دلم ميگفت بمون چرا ازش فرار ميکني تو که هزار ساله اونو ميشناسي و ميدوني دوسشتش داري پس چرا ازش فرار ميکني نميدونم ولي دست خودم نبود بي اراده افتادم دنبالش تا برم خونشونو ياد بگيرم همين طور گذشت تا يه روز رفتم براي گروه سرود مدرسه شون ساز بزنم که اونجا دوباره ديدمش اونم توي گروه بود اونجا خيلي سعي کردم بهش بگم اما نشد حالم از بي عرضگي خودم به هم ميخورد آخه من که توي مجالس عروسي شبي صد تا دختر ميومد دم دستم و هيچ کدوم نميتونستن حريف زبونم بشن چرا بايد حالا که ميخوام مهمترين جمله ي زندگيم رو بگم لال شدم تا بالاخره اين موقعت هم با بي عرضگي من از دست رفت بعد از اون چند بار خواستم برم توي کوچه باهاش حرف بزنم اما نشد يعني راستش ترسيدم تا سه ،چهار سال گذشت و من رفتم دانشگاه ما خونمون رو فروختيم تا از اون محل بريم من با تمام وجود با فروش خونه مخالفت کردم اما نشد وخونمونو فروختيم چند ماهي دنبال خونه گشتيم من که اصلأ دوست نداشتم از اون محل بريم هيچ کاري به خريد خونه نداشتم وقتي بهم گفتن که به خاطر کم آوردن پول دوباره يه خونه توي همين محل خريديم براي اولين بار از اين که باباي پولداري نداشتم خوشحال شدم بعدش هم بهم گفتن برو خونه ي جديد رو ببين چطوريه آدرس رو بهم دادن رفتم اونجا وقتي خونه رو ديم از خوشحالي بال درآوردم خونه اي رو که خريده بوديم ديوار به ديوار خونه ي اونا بود بعدش هم اتاقي که ديوار به ديوار اتاق اون بود شد مال من حالا ديگه خيالم راحت بود اگه خوابش رو نميبينم و فقط تو خيالم باهاش حرف ميزنم لااقل اون ور ديوار خوابيده اگه ساز ميزنم صداي سازم رو ميشنوه الان هم که دارم اين چيزا رو مي نويسم بين من و اون فقط يه ديوار سي سانتي فاصله انداخته اون يه طرف ديوار توي اتاقش خوابيده و من اين طرف ديوار از فکر اون بيدارم. وقتي اين خونه رو خريديم با خودم گفتم ببين اين دست روزگاره که ما بيايم اون خونه اي رو بخريم که ديوار به ديوار خونه اونهاست بعدش هم که تاريکترين اتاق خونه رو با تمام ذوق و شوق انتخاب کردم فقط به اين خاطر که فکر ميکردم اين خوش شانسيه يا اصلأ سرنوشته که اين اتقاقات افتاده دلم به اين خوش بود که خوش شانس ترين عاشق دنيا منم چون حتي وقتي ميخوابم با معشوقم فقط يه ديوار فاصله دارم اما حيف اون اتاقي که براي من آرامش بخش ترين نقطه ي دنيا بود به خاطر بي عرضه بودن من حالا تبديل شده به شکنجه گاه الان که دارم اينا رو مينويسم رو بروي ديواري نشستم که ليلا اونورش معصومانه خوابيده و داره خواب فرداي روشنش رو ميبينه و نميدونه اين ور ديوار براي من هيچ فردايي وجود نداره نميدونه که اينجا من دارم اداي زنده ها رو در ميارم که به جاي مرده ها دفنم نکنن چند ساله که اين طرف ديوار قلب يه نفر به عشق اون داره ميتپه ولي حالا ديگه از تپيدن خسته شده مي خواد که وايسه من کسيم که تموم زندگيش قصه ي ديواره کسي که تموم دلتنگي هاش رو به ديوار ميگه تمام بوسه هاي عاشقانش بين اون و ديواره اوايل همه فکر ميکردن يه چيزيم ميشه که با خودم حرف ميزنم بعدش فهميدن با ديوار حرف ميزنم گفتن خوب خوبه ديوونه نيست چون با خودش حرف نميزنه و با ديوار رفيق شده الان هم که ديگه براشون عادي شده و ديگه بهم گير نميدن که چرا با ديوار حرف ميزني بعدش هم که رفتم سربازي و هر روز با اون ماشين پليسي که دستم بود مي اومدم سر کوچشون چند دقيقه وايميستادمو زل ميزدم به پنجره ي اتاقش تا اين که يه روز ديدمش اما نه تنها با يه پسر جوون دست همديگه رو گرفته بودن باورم نشد جلوي چشمام سياهي رفت تمام خون بدنم خشک شد بعدش هم ديگه چيزي نفهميدم تا احساس کردم توي صورتم داره خنک ميشه چشمم رو باز کردم ديدم روي صندلي عقب ماشين درازکشيدم و افسر گشت اون روز با اون صداي خش دار و خشک اما مهربون هميشگي داره اسممو صدا ميکنه و ميگه چت شده پسر چرا اين جوري شدي دائم اين جملات رو تکرار ميکرد و آب ميپاشيد توي صورتم بعد از اون ديگه هيچ وقت در خوونشون يا سر کوچشون نرفتم نمي دونم شايد اشتباه ديدم و اون ازدواج نکرده اما چه فايده من که نميتونم بهش بگم دوستش دارم درسته من هيچ وقت نتونستم بهش بگم که دوستش دارم اما نه به خاطر اين که ميترسم نه، الان ديگه از گفتن جمله ي دوستت دارم ترسي ندارم ديگه از مردن هم نميترسم چون الان هم با مرده فرقي ندارم من از گفتن جمله ي دوستت دارم هيچ ترسي ندارم چون چند ساله توي خواب و بيداري و هروقت که سازميزنم بهش ميگم که دوستش دارم اما هر وقت که مي خواستم توي واقعيت بهش بگم که دوستت دارم نتونستم علتش هم ترس از نه شنيدن بود ترس از اين که به خاطر تفاوت هايي که با هم داريم اون جوابي که دوست دارم بشنوم رو نشنوم الان که بهش نگفتم با خودم فکر ميکنم که شايد ازدواج نکرده باشه وروزي بهش برسم و اين بهم اميد ميده تا زنده بمونم يا بهتر بگم اکسيژن مصرف کنم اما اگه بهش بگم وازش نه بشنوم ديگه هيچ دليلي براي زنده بودن ندارم نميدونم کسي که اين متن رو ميخونه پسره يا دختر عاشقه يا فارغه من کسيم که عاشق دختر همسايه ام آهاي همسايه من خاطره هايي با تو دارم که خودتم از اونا خبر نداري يادته يه روز که از پيش يه ماشين پليس که سر کوچتون وايساده بود رد شدي،اصلأ ديدي که راننده اون ماشين پليس داره گريه ميکنه اون کسي که براي عروسي خواهرت کيبورد ميزد يادته من بودم همون که اومدي بهش گفتي برات آهنگ مورد علاقه ات روبزنه اون شب تو بادوستات ميرقصيدي و من با تمام حسوديم نگاهت ميکردم اينه بهترين خاطره من از تو آهاي همسايه منو ميشناسي من کسيم که: به گناه يک لحظه نگاه کردن به تو براي هميشه محکوم به تنهايي شده منم اون که بعد از ديدن تو ديگه به هيچ دختري نگاه هم نکرد و اون همه دخترايي که دور برش هستن وبه موبايلش زنگ ميزنن بي تفاوت از خودش دور ميکن کسي که ميخواد بهت بگه که دوستت داره ولي به خاطر شغلش نميتونه چون شغلش و باورهاي تومثل زمينو آسموونه از طرف يه کيبورد نوازمجلسي يه مطرب که به ظاهر بي درده اما غمش غمه دلقکه ميخنده تا گريه اش رو کسي نبينه از طرف کسي که عاشق خواهر يه آ.خ.و.ن.د شد از طرف کسي که نمي تونه در يک کلام بگه از طرف من چون ديگه مني براش وجود نداره و همه ي وجودش فقط ليلاست ...هرکي خوابه خوش به حالش ما به بيداري دچاريم...

قصه دلشکسته عاشق دلشکسته سونامی

عاشق و مجنونت شدم

نخونده مهمونت شدم

کلی پریشونت شدم

اما بازم نیومدی

قهوه فنجونت شدم

شمع تو شمعدونت شدم

خاک تو گلدونت شدم

اما بازم نیومدی

شعرای ارزونت شدم

کلی غزل خونت شدم

تسلیم قانونت شدم

اما بازم نیومدی

نوشته شده توسط عاشق دلشکسته در ساعت | لینک ثابتدیدگاه ها (0)

درباره پرنوشت
تصویر پرنوشت
بوسه های عاشقانه عاشق دلشکسته
فهرست اصلی
بایگانی موضوعی
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این پرنوشت توسط <-WWW.KISS.PARNEVIS.COM-> محفوظ است.طراحی شده توسط عاشق دلشکسته.